تعرفه و شرایط تبلیغات 😍👇
👇
https://telegram.me/joinchat/DQ4I9UAY86aK65-fegabBQ
کانال دوممون😍😍😍
@nabzemard
🔴غیر اخلاقی نداریم🔴
🇮🇷 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷
تعرفه و شرایط تبلیغات 😍👇
👇
https://telegram.me/joinchat/DQ4I9UAY86aK65-fegabBQ
کانال دوممون😍😍😍
@nabzemard
🔴غیر اخلاقی نداریم🔴
🇮🇷 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران 🇮🇷
رمان #پولک_های_احساس
قسمت دویست و بیست و ششم
-من چه کاری می تونم بکنم دکتر؟جز اینکه هر دفعه صبر کردم هر بار تو خودم ریختم و سعی کردم کیان رو متوجه اشتباهش بکنم،ولی نتیجه تلاشم هر بار به سوظن ختم می شه و یه دعوای دیگه
- تو نباید سعی کنی رفتار کیان رو تغییر بدی،این چیزیه که باهاش اخت شده. تا جایی که می تونی ارتباطت رو باهاش نزدیک و صمیمی کن،جوری که احساس نکنه تو همسرشی، باید بفهمه اول از همه تو برای کیان یک دوست قابل اعتمادی که تو هر شرایطی می تونه روت حساب باز کنه و در وهله دوم توی جایگاه همسر قرار بگیری. متوجه حرفم هستی؟
سر تکان دادم... ساعاتی را با دکتر صحبت کردم و راه کار جلوی پایم گذاشت، در آخر با گفتن اینکه کیان را باید رسما ملاقات کند حرفهایمان خاتمه پیدا کردم..ممنونش بودم و با گفتن اینکه بازهم مراجعه می کنم با تشکری از مطب خارج شدم...
پا که بیرون گذاشتم...حس سبکی داشتم..حس امید و انگیزه مضاعف، من می توانستم کیان را به قبل از شش سالگی اش برگردانم... سر بلند کردم و به نقطه ای بی انتها در آسمان چشم دوختم ... شکر گفتم عظمت و نگاه الرحم الراحمین را... حتما او نیرویی در من دیده بود که این گونه فکرش را در وجودم انداخته بود...
****
چهار الی پنج ساعتی از رفتنم به مطب دکتر می گذشت. وارد خانه شهاب شدم... غذای مورد علاقه اش را پختم و بعد از مدتها دستی به سر و رویم کشیدم... کارم که تمام شد روی کاناپه نشسته بودم به تیک و تاک پاندول ساعت گوش می دادم... مدام به این فکر می کردم اگر کیان نخواهد دکتر را ببیند چه؟اگر رابطه مان بازهم بابت این پنهان کاری تیره شود چه؟ در همان حین گوشی تلفنم زنگ خورد...شماره از مطب دکتر صابری بود..انگشتم را روی صفحه کشیدم و ارتباط را برقرار کردم:
-بله؟
-وقتتون بخیر ..خانم مهرنیا؟
-خودم هستم بفرمایید
-فراهانی هستم منشی مطب کتر صابری، خانم مهرنیا دکتر تاکید دارند تا وقت بعدی رو برای هفته آینده تنظیم کنم از من خواستند تا طی این یکماه بیمارتون رو آماده کنید و هر اقدامی که لازم هست رو انجام بدید
- ولی من به خود دکتر هم گفتم این پروسه زمان بره من طی یک هفته واقعا نمی تونم
-حقیقتا منم در جریان نیستم،دکتر از من خواستند تا شما رو مطلع کنم...مشکلی ندارید تاریخ مراجعه بعدی رو برای هفته آینده روز چهارشنبه تعیین کنم؟
کمی سبک سنگین کردم..یک هفته واقعا کم بود..شدنی نبود!
-می شه من مجددا فکرامو کنم بعد باهاتون تماس بگیرم؟
-حتما ... من منتظر تماستون هستم
-ممنونم از اطلاعتون خدانگهدار
-روز خوش.
هنوز به افکارم پایان نداده بودم و ذهنم درگیر حرف های منشی بود که در کمال تعجب و بهتم کیان از اتاق با کمی اخم بیرون آمد،به اندازه ای جا خوردم که فقط نگاهم بین ساعت وقامتش در گردش بود تا بفهمم چرا زودتر از موعد در خانه است
-س..سلام..کی اومدی؟
-سلام،ده دقیقه ای می شه.
برای گفت حرفی دست دست می کرد تا بالاخره گفت:
-با کی صحبت می کردی؟
احتمالا تمام حرف هارا شنیده بود..انتظار سوالش را داشتم:
با.... یه کاری داشتم
-دکتر بابت چی؟
-دکتر..چیز..کیان ببین..من...
ترسیده بودم از مخالفتش،با ارامش یک قدم جلو رفتم و درست مقابلش قرار گرفتم
-الان تازه از راه اومدی گرسنه ای..من غذا رو می کشم،بعد غذا با هم حرف می زنیم خوبه؟
سکوتش را که دیدم به سمت آشپزخانه حرکت کردم اما دستم میان راه لا به لای پنجه های محکمش قفل شد : شمیم دارم ازت سوال می پرسم..دکتر بابت چی؟
-قرار شد بعد ناهار....
نگاه سنگینش حرف را از یادم برد...اگر بازهم بنای ناسازگاری می گذاشت چه؟
دستم را از دستش درآوردم و با لبخندی برای حفظ ظاهر به آشپزخانه حرکت کردم و در همان حال هم حرف می زدم:
-امروز صبح رفتم یه جایی
- کجا رفتی؟؟با کی رفتی؟
موهایم را پشت گوشم هدایت کردم: می گم عزیز من...صبر داشته باش قراره همه رو برات تعریف کنم
- چرا به من اطلاع ندادی؟؟با کی رفتی؟
-خودم رفتم، خسته شدم انقدر تو چهار دیواری موندم و در و دیوار رو دیدم...خب...جایی رفتم که تو زیاد دوستش نداری..اینو می دونم
- اگه می دونی دوستش ندارم چرا رفتی؟؟
-چون لازم بود..هم برای من..هم برای تو
لیوانهای پایه بلند اغشته به مایع سرخ شربت را توی سینی گذاشتم و به سمتش رفتم...تنها چیزی که برای ادامه ی حرف هایم کمکم می کرد همین شربت بود.. روی مبل نشسته بود.دلخور نگاهم می کرد... با خوش رویی کنارش نشستم و سینی را روی میز گذاشتم:
-باز کن اخماتو بداخلاق
- باز چی رو داری ازم پنهون می کنی؟
ادامه دارد...
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
"مامانِ شـوهـرِ خـود نباشید!!!"
🔸🔹 زن باید همسر شوهرش باشد نه مامانش؛ آقایان از مامان بازی خانمها به شدت متنفرند. مثلاً؛
🔺 عزیزم با این لباس بیرون نرو، سرما میخوری
🔺 غذا خوردی؟ حتما بخور چون ضعف میکنی
🔺 راستی عزیزم یادت باشه ساعت سه نوبت دکتر داری و ...
🔹این نوع برخورد باعث میشود مردها فکر کنند ناتوانند؛ فکر میکنند یکی دیگر باید زندگیشان را مدیریت و کنترل کند و یکی از معمولترین و مخربترین عادات ارتباطی زنان با مردان، مادری کردن برای آنهاست.
🔹🔸 بهتر است طوری رفتار کنید که هم خودتان و هم همسرتان احساس کنید که او تکیهگاه مطمئنی برای شماست....
🎀 @nabzezan
شما با هم ازدواج کردهاید که با هم رشد کنید. شما با هم ازدواج نکردهاید که یکی از شما فریز شود. بسیاری از اوقات مخصوصاً مردها به دنبال زنی هستند که با او ازدواج کنند و با او مانند بچه رفتار کنند.
"بشین"، "کاری نکن"، "بمون"، من همه کارها را میکنم، حتی بعد از مدتی در خانه آشپزی هم میکنند.
"ظرفها را من میشورم"، "من جارو میکنم". تو فقط بشین مثل ملکه خودتو باد بزن.
در صورتی که همهی ما پرندهای هستیم در حال پرواز و روزی که پرمان را بستند، مطمئن باشید سقوط میکنیم.
بنابراین در زندگی مسئلهی «رشد» با «راحت طلبی» تضاد دارد.
🎀 @nabzezan
رمان #هر_روز_پائیزه
قسمت نود و ششم
نمیدونم چطور، اما گودرزی کارشناس دادگاه رو دور زده بود و کارخونهای تمیز و استاندارد رو به نمایش گذاشته بود. با دیدن عکسهای باورنکردنی کارخونه انقدر فشار بهم وارد شد که سرم گیج رفت و نقش زمین شدم.
چشم که باز کردم روی تخت درمونگاه بودم و بابک با نگرانی بالای سرم ایستاده بود. چشم بازم رو که دید خوشحال شد و نزدیکتر اومد.
- مهرسا جانم خوبی؟
به جای جواب گیج و خسته پرسیدم:
- چی شد؟
- تشنج کردی. خیلی ترسیدم. خدا رو شکر که چیزیت نشد.
سوالم رو اصلاح کردم:
- دادگاه چی شد؟
عصبی نق زد:
- هر چی که شد به درک! تو مهمی یا دادگاه؟
حوصلهی یکی به دو نداشتم. خستهتر از این حرفها بودم و دلم میخواست فقط خیالم راحت شه و یه دل سیر بخوابم. صدام رو کمی بالا بردم:
- میگم دادگاه چی شد؟
پوف کلافهای کشید و وقتی دید چارهای جز توضیح دادن نداره گفت:
- حالت بد شد، قاضی ترسید. رای نهایی رو انداخت واسه سه روز دیگه. به وکیل هم گفت تو این سه روز دنبال مدرک محکمهپسند باشید.
فکر که میکردم مغزم تیر میکشید. اما باید فکری میکردم. شهاب این دادگاه رو به من سپرده بود. جواب اعتماد شهاب رو نمیتونستم اینجور بدم.
- تا ادارهها نبستن یه سر برو ادارهی استاندارد. هر چقدر زیرمیزی خواستن بده و آدرس کنترل کیفیشون رو پیدا کن.
- باشه واسه فردا. نمیتونم که تو رو تو این حال تنها بذارم.
گفتم که تحمل یکی به دو نداشتم. باز صدام بالا رفت.
- بابک حرف گوش کن. فردا پنجشنبهست و ادارهها تعطیله.
چشم چرخوند و ناچار قبول کرد.
- باشه میرم. تو بخواب من خیالم ازت راحت باشه دلم پیشت نمونه. خیلی خستهای به خواب نیاز داری.
راست میگفت، به خواب نیاز داشتم. مثل ماهی که به آب نیاز داشت. هنوز نرفته چشم بستم و خوابیدم. چه خواب خوبی بود.
با صدای زمزمهی آروم بابک بیدار شدم، اما دلم نمیخواست چشم باز کنم. چشمم هنوز خسته و ناتوان بود.
- آره، خداروشکر خوبه. خطر از بیخ گوشمون گذشت. خوابیده. شما چیکار کردین؟ جور شد؟ کاش عجله میکردین. بله من حواسم هست. تو خیالت راحت. چشم. چشم خانم. خداحافظ.
چشم باز کردم و به بابک که روی صندلی کنار تخت نشسته بود نگاه کردم. چشم بازم رو که دید سریع سوءاستفاده کرد و سینجیم کردنش شروع شد.
- مهرسا جان؟ خوبی؟ سرگیجه نداری؟
چشم بستم. هنوز خوابم میاومد. دوباره صدام کرد.
- مهرسا، خوابیدی باز؟
لب که باز کردم خودم از صدای بم خودم تعجب کردم.
- آدرس رو گرفتی؟
با حرص نق زد:
- کاش نصف اینی که به فکر کاری به فکر خودت بودی.
نخیر! انگار این مرد نمیخواست درک کنه من حوصلهی جر و بحث ندارم. اینبار به جای نگاه چپ واضح تذکر دادم.
- بابک واقعا حوصلهی بحث کردن ندارم. سوال که میپرسم فقط جوابمو بده لطفا.
دندونقروچهای کرد و بالاخره جواب داد.
- بله. آدرسم گرفتم.
- برو ببین کی مرخصم میکنن بریم سراغش.
اینبار داغ کرد و صداش رو بالا برد.
- مهرسا اصلا حواست به خودت هست؟ داغونی. به زور داری حرف میزنی. تو هپروتی. اصلا صدای خودتو میشنوی؟ با این وضعت دکترم بخواد مرخصت کنه من نمیذارم.
دروغ چرا، توجهش برام شیرین بود. اولینبار بود کسی به من اهمیت میداد. و چطور بگم این حس چقدر زیر دندونم مزه میکرد. و من تازه امروز فهمیدم شیرینتر از عسل هم داشتیم.
سرم رو روی بالشت جابهجا کردم و زیر لب گفتم:
- باشه. ولی بیدار شدم باید بریما.
آهسته جواب داد:
- باشه عزیزم. میریم.
بین خواب و بیداری لب زدم:
- خیلی خستهام. خیلی.
***
سه روز باقیمانده به دادگاه نهایی رو دربهدر دنبال راضی کردن کنترل کیفی کارخونهی گودرزی برای شهادت در دادگاه بودیم. دیگه نه از تفریح خبری بود، نه شیراز گردی. و خوشی اون دو روز توی این سه روز از دماغمون دراومد، اما با این حال به نتیجهاش میارزید.
بالاخره تونستیم کنترل کیفی رو قانع کنیم که در ازای مبلغی به عنوان هدیه به عنوان شاهد به دادگاه بیاد و یکی از همکارانش رو هم با خودش همراه کنه.
هرچند که قانع کردنش سخت نبود و فقط قلق داشت و قلقش روز آخر دستم اومد.
بهش توضیح دادم که با باخت ما در این پرونده جدای از خسارت فسخ قراردادی که باید میپرداختیم نهایتا سرمایه رو از کارخونه بیرون میکشیم و گودرزی ورشکست میشد، و با ورشکستگیاش کارخونه تعطیل میشد و خودش و همکاراش بیکار میشدن، و اینبار بدون حقوق و بدون هدیه از کار بیکار میشد. و کی بود که هدیه به این خوبی رو به بیکاری بدون پرداخت حقوق عقبافتاده ترجیح نده؟
ادامه دارد...
نوشته : مینا وهاب
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
رمان #پولک_های_احساس
قسمت دویست و بیست و پنجم
بعد از پرخاش و عصبانیت هایش بلافاصله در انزوا فرو می رفت..طوری که حتی از یک پسر بچه چهار ساله هم مظلوم تر و ساکت تر می شد و باز هم این من بودم که باید او را از لاک کناره گیری اش بیرون می آوردم...
پس از کمی پرس و جو پزشک قابلی را برای درمان این بیماری پیدا کردم..اما به خود او از این کارم هیچ حرفی نزدم...چرا که اگر می فهمید رفتاری به مراتب بدتر نشان می داد..من اول باید مشکلم رابا کارشناس مطرح می کردم وبعد، در صورت لزوم کیان را به پزشک معرفی می کردم.
****
نگاهی به ساعت مچی دستم و سپس مراجعین ساکت انداختم ... از ته دلم خدا را صدا می زدم و امید داشتم تا راهکاری جلوی پایم گذاشته شود... حینی که در ریز و درشت افکارم غرق بودم منشی که دختر جوان و زیبایی بود نامم را خواند: خانم مهرنیا؟
-بله منم
-نوبت شماست..بفرمایید داخل
با تشکری از جا بلند شدم و راه اتاق دکتر را پیش گرفتم.... دو تقه به در نواختم که صدای بفرمایید دکتر به گوشم رسید. با دست دعوت به نشستن کرد و پذیرفتم...سلام کردم و جوابم را با خوش رویی داد. پزشک مسن و کار کشته ای بود... آن عینک بدون فرم روی صورتش چهره اش را جدی تر و البته با نمک تر کرده بود:
-من در خدمتم دخترم...چه کاری از دستم بر میاد؟
-من...واقعا اخرین چاره رو اینجا دیدم که پیش شما اومدم...می تونین کمکم کنین؟
- من اینجا هستم که به شما و تک تک کسایی که مثل شما هستند کمک کنم...بذار پله پله پیش بریم ..اول از همه مایلی خودت رو معرفی کنی؟
-بیمار من نیستم دکتر
سری به نشانه تفهیم تکان داد و کمی عقب رفت: بیشتر توضیح بده
شروع کردم و کم کم تمام ماجرا را برایش تعریف کردم...از گفتن گذشته کیان امتناع کردم تا زمانی که خودش ریشه اش را پرسید و من بالاجبار تمام وقایع را شرح دادم.
-ببین دخترم... همسر شما همونطوری هم که خودت تشخیص دادی مبتلا به اختلال پارانوئید هست.. افراد مبتلا همیشه دچار تنوعی تردید هستند و نسبت به خطرات احتمالی اطرافشون حالت دفاعی دارند...چنین فردی مسلمِ که حاضر به پذیرفتن اشتباهات خودش نیست و دیگران رو محکوم می کنه،درست مثل چیزی که برای خودت پیش اومده...
-دکتر مشکل من اینه که تنها سو ظن به من نیست..این اواخر متوجه شدم کیان حتی نسبت به همکاران و کسایی هم که نمیشناسه شک داره...توهم نابودی خودشو توسط غریبه ها داره و فکر می کنه هر کس برای اون نقشه ای کشیده...این وسط...وضعیت منم که نیازی به گفتن نداره...دائم سوال جواب می شم..خسته شدم..نیم تونم اینجوری ادامه بدم..سر کوچکترین مسائل دعوا راه می اندازه و بعد هم با بهانه نگرانی روی کار زشتش سرپوش می ذاره
- این کاملا طبیعیه دخترم...توی این اختلال موارد مختلفی وجود داره از جمله توهم بزرگ بینی، شنیدن صداهای غیر واقعی از ماورا...بارزترینشون خشم وگوشه گیری و بیزاری از اطراف هست...
-من باید چیکار کنم دکتر؟..کیان حتی الان هم نمی دونه اینجا مقابل شما هستم
-بهتر نبود در جریان میذاشتیش بعد سراغ من می اومدی؟
-اون مدام به اطرافش شک داره،چندین بار مسئله درمانش رو پیش کشیدم اما جز داد و دعوا و عصبانیت نتیجه ای نداشت..حتی منو به دیوونگی محکوم کرد...شما جای من..باید از جایی شروع می کردم یا نه؟
-چه جایی بهتر از خودت؟ تو همسرشی ..در حال حاضر نزدیک ترین فرد به کیان خودتی...
-نمیشه دکتر ..نمی تونم..تا امروز خیلی صبر کردم ...بارها تا مرز افسردگی پیش رفتم...این بین مشکلاتی هم برای خودم پیش اومد..واقعیت اینه خود من.. به تنهایی کاری برای بهبودش از دستم بر نمیاد..من باید برای درمانش به یه معالج رجوع می کردم
دستی به صورتش کشید: من ممنونم از اعتمادت و هم چنین صبوری که تا الان کردی... مسئله اینجاست که بیماری پارانوئید درمان قطعی و مشخصی نداره، اگر بخواییم از تکنیک دارو درمانی استفاده کنیم شهاب با دیاز پام و داروهای مشابه ارام بخش تسکین پیدا می کنه...اما مهم ترین بخش برای درمان بیمار پارانوئید خانواده درمانی هست...یعنی بیشترین تاثیری که روی کیان می تونه داشته باشه جدا از شخص درمانگر، خانواده بیمار هست...یعنی خود شخص تو
ادامه دارد...
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
#تجربه_اعضا 230
#برونگرایی #درونگرایی
سلام من ی مشکلی ک دارم اینه ک شوهرم اهل گشت و گذار و تفریح نیس دلم میخواد بیاد باهم بریم گردش وتفریح بااینکه تو عقدیم ولی اصلا علاقه ای نشون نمیده بهشم ک میگم بیا بریم بیرون نمیاد بهانه های الکی میاره بااینکه از نظرمالی هم مشکلی نداره ولی نمیاد همیشه دلش میخواد من برم خونشون و اون بیادخونه ما دلش نمیخواد ک بریم جایی تفریح میخواستم بهم کمک کنید اگر یکی از شماها تجربه ای داره برام بگه چون من خیلی دارم اذیت میشم و واقعا ناراحتم
🎀 @nabzezan 👸
تجربه خودتون رو ازین طریق بفرستید👈 @nabzs
رمان #هر_روز_پائیزه
قسمت نود و پنجم
با نظرش موافق نبودم اما استدلالش رو قبول داشتم. شاید واقعا این خونههای قوطی کبریتیمون بود که دور هم جمع شدنا رو ازمون گرفته بود.
وارد اتاق خالی از وسیلهای شدم و پرسیدم:
- به نظرت اینجا رو چطوری تزیین کرده بودن؟
خندید و دقیق اتاق رو نگاه کرد و جواب داد:
- به نظرم رو زمین سه تا قالی لاکی دستبافت پهن بوده. از اینا که دارش یه بهونه جدا بود برای جمع شدن زنای خونه دور هم و نقشش رو مرد خونه از راسته قالیفروشا خریده بود.
خندیدم و ابرو بالا انداختم و ادامهی خیالپردازی بابک رو من گفتم:
- اون بالای اتاق زیر طاقچه رو ردیف پشتی چیده بودن. این دو طرفم از این بالشتای گرد با روکش مخمل قرمز و یه ملافه سفید واسه زیر انداز.
حرفم رو بابک تکمیل کرد.
- بالای طاقچه هم یه تابلوی طلاکاری چهارقُل آویزون بوده حتما. رو خود طاقچه هم یه عکس از زمان سربازی رفتن مرد خونه بوده
کنجکاو پرسیدم:
- اون موقع عکسم بوده؟
کمی فکر کرد و جواب داد:
- نمیدونم. شایدم نبوده. ولی اگه نبوده پس حتما به جاش یه قاب از ملیلهدوزیهای زن خونه بوده.
خندیدم و به شوخی گفتم:
- ولی خداییش خوب شد معیارای ازدواج عوض شدا وگرنه من از بیهنری رو دست مامانم میموندم.
و توی دلم اضافه کردم "حالا خوبه به روم بیاره نه که نموندی".
ازش فاصله گرفتم و وسط اتاق خالی ایستادم و چشم بستم و اتاقی که تصور کرده بودیم رو پشت پلکم به تصویر کشیدم.
یه دختر شبیه نوجوونیهای من با لباسی شبیه لباس محلی که پوشیده بودم، سینی چای به دست وارد شد و صدای زنی از گوشهی اتاق ازش استقبال کرد.
- بهبه، عروس گلم.
لبخندی که با حرف زن روی لبم نشست باعث کنجکاوی بابک شد.
- به چی میخندی.
چشم باز کردم و نگاهش کردم.
- به اینکه اگه تو این خونه زندگی میکردم چه شکلی بودم؟
مشتاق پرسید:
- خب چه شکلی بودی؟
تابی به چین دامنم دادم و گفتم:
- همینجور که هستم، ده سال جوونتر.
- چرا ده سال جوونتر؟
شونه بالا انداختم و صادقانه اعتراف کردم:
- چون اون موقع تو این سن ترشیده حساب میشدم.
صدای بلند خندههاش بین دیوارهای اتاق خالی پیچید و بین خنده شیطنت کرد.
- تو همین الانشم ترشی حساب میشی دختر خانم.
با اینکه طنز کلامش روگرفتم اما یکم نازکردن لازم بود. لب برچیدم و قهر کردم. انقدر بهم گفته بود دخترکوچولو که بهم مستولی شده بود که یه دختربچهی لوس و نازنازی هستم.
- عِه، بابک!
خندید و آغوش باز کرد و گفت:
- جان بابک؟
آغوشش نشونهی صلح نبود؟ به خدا که بود.
به سمت آغوشش پر زدم و جایی بین سینه و بازوش به اسارت گرفته شدم. آهسته کنار گوشم زمزمه کرد:
- موقع رفتن یادت باشه علاوه بر عکسمون فیلم این بغل پریدن تو رو هم از مسئول اینجا بگیریم واسمون یادگاری بمونه.
زیرچشمی از بین شیار آرنجش به دوربین مداربستهی بالای سرمون نگاه کردم.
چرا هر جا ما بودیم یک دوربین هم باید میبود؟!
***
کل دو روز مونده تا دادگاه رو مثل یه زوج ماه عسل اومده، شیرازگردی کردیم. از همه بیشتر تختجمشید به دلم چسبید. باز مثل دیوونهها کنار هم تخت جمشید به آتش کشیده نشده رو با اون پردههای بلند مخمل و سرستونهای پرابهت و سربازهای هخامنشی با ریشهای فر تصور کردیم. و چقدر خندیدم وقتی بابک گفت "شک نکن ریشاشون رو با بابلیس فر میکردن". و از من اصرار پشت اصرار که اون زمان بابلیس نبوده و از اون انکار که "بوده، فقط مدل برقیش نبوده. از این مدلای ذغالی استفاده میکردن". پر صدا خندیدم و گفتم:
-وای فکر کن بابلیس داغ ذغالی رو میزدن به ریششون، میسوخت و کز میخورد.
و بابک قهقه زد.
- پس فکر کردی این ریش به این فری واسه چیه؟ کز خورده اینجوری شده دیگه.
خندیدم و کنجکاو به تهریشش نگاه کردم و پرسیدم:
- به تو ریش میاد؟
- نمیدونم. هیچوقت نذاشتم که ببینم میاد یا نه.
- حتما یه بار بذار. به نظرم خیلی بهت بیاد.
دست روی چشم گذاشت و گفت:
- چشم. شما اراده کن خانم.
و من چقدر از این حس دوست داشته شدن و با اهمیت بودن لذت میبردم.
روز دادگاه انقدر استرس داشتم که دو ساعت زودتر از وقت مقرر به دادگاه رفتم و دو ساعت بعد بود که فهمیدم اضطرابم بیخود نبوده.
ادامه دارد...
نوشته : مینا وهاب
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
#تجربه_اعضا 226 #خراطین
سلام خدمت همه نبض زنی ها منم مشکل مورد ۲۱۵ دارم فقط با این تفاوت من بالا تنم خوبه ولی باسن و رون ندارم و برعکس شوهرمم عاشق باسنه همش بهم تیکه میندازه و چشمش تو زنای دیگس.وقتی اعتراض میکنم میگه اگه زن خودم خوش هیکل باشه اصلا نگاه بقیه نمیکنم وقتی زنم لاغره مجبورم نگاه کنم..توروخدا کمکم کنین.راستی من روغن خراطینم گرفتم ۳روزه استفاده میکنم ولی فعلا نتیجه ای نگرفتم.دوستانی که استفاده کردن آیا جواب گرفتن؟اگر از روغن خراطین استفاده کردید تجربه تون رو بفرستید
#تجربه_اعضا
سلام در جواب خانم ۲۱۵باید بگم که نشاسته و برنج محلی اسیاب کنین با شیرخشک وبه یک اندازه مخلوط کنین مثلا ۵تا قاشق غذاخوری شیرخشک ۵تا قاشق برنج محلی ۵تا هم نشاسته و توی ی ظرف بریزید.صبح وشب قبل از خاب یک قاشق غذاخوری با اب جوشیده مخلوط کنین و بخورید.البته خیلی رقیق درست نکنین.خیلی خوب جواب میده این روش.
#تجربه_اعضا
با سلام درمورد خانم ۲۱۵ منم وزنم پایین بود وبعد زایمان خیلی ضعیف شده بودم یه قرص به اسم اورامین اف استفاده کردم که بیشتر ویتامین ها رو داره و اگه کمبود ویتامین داشته باشین جبران میشه اگرم کمبود نداشته باشین وزنتان بالا میبره من خودم دو بسته اول که استفاده کردم یک کیلو اضافه کردم اما بسته سوم ۵ کیلو اضافه کردم در کل بدن پر میکنه و قیمتش حدود ۴۰ تومن برا یک ماه من خیلی سر گیجه داشتم وقتی این قرص خوردم دیگه سر گیجه ندارم وخیلی سر حال ترم
‼ قبل از استفاده هرگونه دارو با پزشک مشورت کنید تا از عوارض احتمالی آن مطلع باشید
🎀 @nabzezan 👸
تجربه خودتون رو ازین طریق بفرستید👈 @nabzs
رمان #پولک_های_احساس
قسمت دویست و بیست و یکم
مثل کسی که کبریت زیرعصبانیش کشیده باشم شعله ور شد و به سمتم یورش اورد: مگه با تو نیستم؟ نمی گم حرف اضافی نشنوم؟؟مگه نمی گم فقط حرف بزن؟؟؟
حرف بزن آخر را جوری فریاد کشید که تمام سلول های تنم متزلزل شد
با لکنت مظلوم جواب دادم: می گم الان..به خدا می گم..تورو ..خدا...داد..ن..نزن
شاید من اشتباه می کردم..ولی حالت نگاهش تنها برای ثانیه ای برگشت و تو جلد کیان متین همیشه فرو رفت..ولی عمر این محبت نگاه ،ثانیه ای بیش نبود که باز عوض شد و از لا به لای فک بسته اش حرف زد: زود باش...
سر پایین انداختم،گفتم..حرف زدم و از حماقتم گفتم..از اینکه اشتباه کردم،از اینکه من فقط گول خوردم..از اینکه به خواست خودم نبود،از اینکه من شمیم همیشه اش نبودم
فقط خدا شاهد بود چه عذابی کشیدم با دیدن سکوت مردی که می پرستیدمش و رنجورخیره ام شده بود،فقط خدا می دانست که چقدر در آن ثانیه ها تمایل داشتم تا پیمانه عمرم سر برسد و عزیزترینم را اینجور شکسته و خم شده نبینم.نمی دانم بار چندم بود..حسابش کامل از دستم در رفته بود اما بازهم لعنت کردم شمیم منفور را..
حرفم که تمام شد با گلویی خشک از گریه سرم را بالا اوردم:کیان..اشتباه کردم..به خدا اشتباه کردم،روی نگاه تو صورتتو ندارم..ببخشم...به قران اشتباه کردم
حرف نمی زد..هیچی نمی گفت همین بیشتر زجرم می داد: توروخدا یه چیزی بگو،بزن تو صورتم..سرم فریاد بکش ولی ساکت نگام نکن..پشتتو بهم کن ،ولی اینجوری نباش..نباش
دستم را حایل صورتم کردمو اشکم از لا به لای انگشتانم روی یقه ام می چکید..سینه ام عزاداری می کرد... از شدت هق هق های زجرناکم می سوخت.گویی آتشی جان کاه ذره ذره به یغمایش می بردند..در را باز کرد و بیرون رفت با اینکارش زار زدم..روی تخت افتادم و زار زدم که خودم با دست خودم راه خوشبختی ام را بستم..صدای زمزمه اش بابهار می آمد،می دانستم اگر هم کیان بزرگواری به خرج بدهد،حتی اگر در حقم مردانگی را تمام کند و بخواهد اعتماد از دست رفته اش را از صفر شروع کند، رابطه مان مثل قبل نخواهد شد...من از اول راه بد ضربه ای بهش زدم و این در حالی بود که واقف به نهایت بدی کارم نبودم
انقدر توی آن حالت ماندم..انقدر با بی کسی ام و در انتظار جوابی از کیان دست و پنجه نرم کردم تا جایی میان سیلاب گریه ها و پرپر شدن آرزوها، از زور سر درد پلکهایم بسته شد و خواب جسم عاری از احساسم را در بر گرفت....
****
یک هفته تمام نه کیان با من حرف می زد، نه من روی جلو رفتن را داشتم، می ترسیدم هر لحظه کار احمقانه ای از او سر بزند..می ترسیدم نکند اردشیر را پیدا کند و دستش به خون آلوده شود..از هجوم این افکار خواب بر چشم لعنتی ام حرام شده بود..دست به دامن بهار می شدم تا کمکم کند و از او خبر بگیرد..اما جواب تلفن های بهار را هم نمی داد.یک هفته تمام خودم را ازش مخفی می کردم و اوهم هیچ تلاشی برای نزدیکی نمی کرد مقصر تمامی اتفاقات اینده کیان بود. کیان که با تردید های نا به جایش ذهنم را به قعر کشاند...
من فقط دنبال پناه بودم تا بتوانم دردم را با او مشترک بشوم و چه قدر بد که اردشیر همان پناه بود...من فقط خسته شده بودم از اینکه بابت کوچکترین کاری که هیچ وقت مقصر نبودم توضیح می دادم، من فقط دنبال دیواری می گشتم تا بدانم به حرفهایم بدون قضاوتی گوش می دهد وچه قدر آسفناک که اردشیر همان شخص بود!
یک هفته شد دو هفته دو هفته شد سه هفته و من از دوری این تنبیه جانی برای ادامه این ماراتن جان کاه در خودم نمی دیدم. تصمیمم را ناگهانی گرفتم باید باهاش روبرو می شدم، شال و کلاه کرده راه خانه اش را در پیش گرفتم... طی مسیر اشک هایم بدون اجازه ام از حصار خودشان پایین می آمدند،تلاشی برای پنهان کردنشان نمی کردم. کلید واحدش را داشتم..خانه غرق سکوت بود...با سختی خودم را مشغول کردم تا از راه برسد و با خودم می گفتم اگر امروز برای همیشه دست رد به سینه ام بزند چه کنم؟
بعد از ساعاتی که به شدت برایم کش می آمدند و جانم به لبم رسید تا روی عدد سه ثابت ایستادند صدای چرخاندن کلید توی قفل فضای ساکت خانه را در هم شکست..با شتاب از جا پریدم وجایی در معرض دیدش ایستادم.دست به گونه های خیسم کشیدم که چندان فایده ای هم نداشت و دوباره تر شد...
ادامه دارد...
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
رمان #هر_روز_پائیزه
قسمت نود و یکم
بگو این بندهت یه لب خندون میخواد برای مادرش. یه بخت خوب برای خواهرش. و یه آشتی با برادرش. بگو دلم برای برادرم تنگ شده. بگو برای اون موقعها که وقت گریه میدونستم سر روی کدوم شونه بذارم دلتنگم. بگو برای صدای محکم داداشم که میگفت "بگو کی قُل منو اذیت کرده تا سر به تنش نذارم" دلتنگم. بگو آرزومه سر روی شونهش بذارم و بگم "حساب برادرم رو برس که حسابی بارونیم کرده" و اون با خنده بگه "غلط کرده، میکشمش".
- خواهرا یکم سریعتر از کنار ضریح حرکت کنید، کلی آدم حاجتمند التماس دعا دارن.
به پیرزن با چادر سیاهی که این حرف رو زده بود نگاهی کردم و بین گریه لبخند زدم و اینبار سریعتر گفتم:
- ببخش آقا که سرت رو با درد بی دردیم به درد آوردم. میدونم سرت به کلی حاجت و واسطه شلوغه. حاجت واسه حاجتمندا. خوشبختی واسه دم بختا. سلامتی واسه بیمارا. به خدا بگو من هیچی نمیخوام. بگو شکرت که خوشبختم. همین.
دست روی ضریح کشیدم و آهسته و زیر لب گفتم:
- خداحافظ آقا.
رفتم و جام رو به زنی که بچه دو سالهاش رو به ضریح میمالید دادم.
مفاتیح رو از کتابخونهی گوشهی حرم برداشتم و تکیه به دیوار سرد و مرمری حرم زیارتنامه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. و انقدر غرق بودم که متوجه ویبرهی گوشی تو جیبم نشدم. زن بغلی کیفش رو به دنبال چیزی گشت و با دیدن صفحهی خاموش گوشیاش با آرنج آهسته به من کوبید.
- خانم، فکر کنم گوشی شماست داره زنگ میخوره.
گیج و مبهوت و از هپروت دراومده نگاهش کردم. دست به جیب بردم و با دیدن عکس شب پرستارهی بکگراند گوشیام با لبخند جواب دادم:
- جانم بابک جان.
- خیلی دیگه دعات طول میکشه؟
- نه، الان تموم میشه. تو کجایی؟
- من کنار آبخوری ایستادم. کارت تموم شد بیا.
مثل همیشه بدون سلام، بدون خداحافظ. گوشی رو قطع کردم و فراز آخر زیارت عاشورا رو خوندم و کتاب رو بستم و بلند شدم. برای خوندن نماز وضو نداشتم اما وقت زیاد بود. تا دو روز آینده میشد ده بار دیگه هم شاهچراغ اومد و ده بار دیگه هم خلوت کرد و ده بار دیگه هم سبک شد.
کفشم رو از کفشداری تحویل گرفتم و پام کردم. از دور دیدمش که داشت با دست آب میخورد. به این حرکت بچگانهاش خندیدم و سمتش رفتم. آب خوردنش تموم شد. سر بلند کرد و من رو دید.
- اومدی؟
جواب سوالش انقدر معلوم بود که نخوام به خودم زحمت جواب دادن بدم. در عوض گفتم:
- لیوان یکبار مصرف که هست، چرا با دست میخوری؟
خندید و چشمک زد.
- با کف دست یه مزهی دیگه میده. مزهی آبخوری مدرسهمون وقتی بچه بودیم.
کیفم رو به دستش دادم و سمت آبخوری خم شدم. راست میگفت. مزهاش به همون شیرینی بچگی بود، که برامون مهم نبود دست آلودهست و آب میخوردیم و از بیماری نمیترسیدیم، از مرگ نمیترسیدیم. از اینکه هیچ کی نباشه دوستت داشته باشه نمی ترسیدیم.
با محبت نگاهم کرد و پرسید:
- گریه کردی باز؟
مضطرب دست زیر چشمم کشیدم و همزمان گفتم:
- سیاه شده باز؟ این یکی ریمل که دیگه ضد آب بود.
بلند خندید. دستم رو که به چشم میکشیدم گرفت و بوسید و گفت:
- نخیر. سیاه نشده ولی چشمات قرمز شده. نمیگی این چشما عشق منه؟ انقدر عشق منو اذیت نکن.
خندیدم و به رویم نیاوردم که چشمهای خودش هم نمداره. و به جاش گفتم:
- گریه نکردم که، احساساتی شدم. آدم تو اماکن مذهبی ناخواسته از شوق نزدیکی به خدا اشکش میچکه.
خیرهی چشمهام اشکش چکید و بیهوا سرم رو بوسید. آهسته زمزمه کرد:
- تو واقعا فرشتهای.
خندیدم و به احترام حضور آقا این ابراز احساسات یهوییاش رو به روی خودم نیاوردم
از حرم بیرون اومدیم و در امتداد بازار وکیل شروع به قدم زدن کردیم. نگاهم خیره به حجرههای بازار بود. یکی داد میزد و سعی میکرد روزی در بیاره. یکی چونه میزد و سعی میکرد یه معاملهی پر سود انجام بده. یکی جنسش رو میفروخت بیست هزار تومن. بغلی از روی ناچاری داد میزد" آتیش زدم به مالم، به خاطر عیالم. عیال بیخیالم"، و همون جنس رو نصف قیمت حساب میکرد. یادمه ما هم یه زمانی به این روز افتاده بودیم؛ اون اوایل که شهاب از پس مدیریت تولید و فروش با هم برنمیاومد انقدر دچار تنگنا شدیم که برای بالا کشیدن خودمون از منجلاب ورشکستگی مجبور شدیم همهی اجناس انبار رو زیر قیمت بفروشیم مبادا چکهای بیمحل شهاب برگشت بخوره و به زندان بیفته.
ادامه دارد...
نوشته : مینا وهاب
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
#تجربه_اعضا
سلام در جواب خانم 204 میخوام بگم من مثل شما بودم مامانو بابام ب هم احترام نمیزاشتنو وقتی هم ک بزرگتر شدم این مشکلات بیشتر شد مامانم همیشه میگفت این چیزارو الگوی خودت قرار نده و منم ب شما همینو میگم اصلا اهمیت نده ب بحثشون. بدون ک تا خودت نخوای هیچوقت این سبک زندگی رو پیش نمیگیری، تو زندگیتو دوست داری پس شک نکن ک هیچوقت هیچ بیحرمتی بین تو و همسرت بوجود نمیاد. منم حالا متاهلم وقتی مجرد بودم همین ترسو داشتم ولی الان خیلی ریلکس با همه مسائل برخورد میکنم و نمیزارم بیحرمتی پیش بیاد چون خودم نمیخوام
🎀 @nabzezan 👸
تجربه خودتون رو ازین طریق بفرستید👈 @nabzs
رمان #پولک_های_احساس
قسمت دویست و بیستم
بهاربا ترس بدون نگاه کردن به من گفت: می دونم حق داری شما،به خدا حق داری اما اقا کیان این راهش نیست...تورو به همون خدا اروم باش تا حرف بزنیم ..
- چی و آروم باشم ؟؟آروم باشم تا ببینم چه جوری اول راه گ... می زنه تو این زندگی؟؟!!
حرفش که تمام شد به سمتم یورش آورد..از ترس چشیدن ضرب دستش جیغ کشیدم و بهارجیغ کشید و جلویش سپر شد و التماس کرد:
-آقا کیان جان عزیزترینت نکن..تو رو به امام حسین صبر کن ..اجازه بده...خواهش می کنم ازت...
کیان، شراره های آتش خشم نگاهش وعصبانیتش را به سمتم پرتاب کرد. شاید به خاطر روی بهارو قسم اش بود که فک منقبض شده اش را هم سایید و با چهار گام بلند به طرف اشپزخانه رفت... با رفتنش کمی جرات گرفتم اما هنوز چیزی از لرزی های تن و بدنم کم نشده بود.صدای به هم خوردن دیوانه وار لیوان ها را می شنیدم... می دیدم که پارچ اب را با لرزش و التهاب سر می کشد...درد پیکره وجودش را حس می کردم و ذهنم تهی شده بود از همه چیز
به گریه افتادم..صدای نا به هنجار شکستن پارچ با زمین بلند شد.. ترسیده تو جایم نیم خیز شدم..پارچ به هزارو یک تکه تبدیل شده بود و هر شیشه به گوشه ای افتاده بود.. تکیه اش را بر سینک و نفس نفس های هیستریکش را می دیدم..از قصد نزده بود.لرزش تمام تنش اجازه نگهداری یک پارچ آب ناقابل به دستانش را نمی دادند انگار!
با نگرانی و چشمهایی که از شدت تاری همه چیز را دو تا می دید خواستم به طرف اشپزخانه بروم تا مطمئن بشوم اتفاقی برایش نیفتاده..پا که تند کردم بازویم در چنگ بهار اسیر شد.
- دلم می خواد انقدر بزنمت تا خون بالا بیاری دلم می خواد با جفت دستای خودم بکشمت و زنده زنده و چالت کنم...گفتم نکن عوضی...گفتم غلط زیادی نکن نگفتم؟؟ حالیت نشد...شد؟
جواب ندادم که ناخن هایش را بیشتر در گوشت دستم فرو کرد. جیغ کشیدم و آرام لب زد: خفه شو..فقط خفه شو و هر وقت که گفتم می ری می شینی جلوش و سیر تا پیاز قضیه رو براش تعریف می کنی ...پات بذاری تو آشپزخونه بری طرفش قلم پاهاتو خورد می کنم و می دونی که می کنم...چقدر به توی احمق گفتم شهاب ارزشش بیشتر از اون آشغاله... د آخه نامرد صبر می کردی دو سال بگذره سه سال بگذره بعد این روی خودتو نشون می دادی..تو که آدم تعهد نبودی غلط کردی به این آدم بله دادی! نمی دونم رو چه حسابی اون آشغال بی ارزش بی سرو پای مجازی رو فروختی به کسی که انگشت کوچیکه کیان هم نمی شه
هق زدم: بهار..تو...رو...خ..خدا ...ک..کمکم...ک..ن...
- صدات در نیاد شمیم..صدات در نیاد که بدجور از دستت شکارم! هر وقت که گفتم میری می تمرگی جلوش و مو به مو همه چی رو توضیح می دی فهمیدی؟؟؟
به گریه افتادم ..جواب ندادم که اشکش ریخت و بازویم را محکمتر فشار داد وبا صدای بلند تکانم داد: فهمیدی یا نــه؟؟
با ترس سر تکان دادم و بهار با هل و گریه پرتم کرد توی اتاق..لبه تخت نشسته بودم و از کنار درکیانی را می دیدم که دستش را زیر شیر می فشرد..آب رنگین شد...اشتباه نمی کردم... کناره های سینک سرخ رنگ بود..دستش بریده بود! سرخی چکیده شده دور تا دور سینک، رنگ دیگری به افکار پریشانم داد و وجودم شد نگرانی برای دست چاک گرفته اش.....دستی با لرزش به پشت لبم کشیدم. حرف زدن های بهار را می دیدم ...اخم غلیظ کیان را هم..دستش را به نشانه هیس گذاشتن روی بینی اش را هم...طولی نکشید که با اخم و عصبانیت و بعد از کمی حرف با بهاروارد اتاق شد... سریع از جایم بلند شدم بهار پشت سرش با دو آمد:اقا کیان....
کیان حتی مهلت حرف نداد و در اتاق را با عصبانیت و خیره به من پشت به بهاربه هم کوبید
نگاهم سرخی خونش را نشانه گرفت که از دستش روی سرامیک چکه می کرد..گردوی گلویم حجیم تر شد کاف کیان از دهانم خارج نشده بود که دست بریده اش را هیستریک و سرشار از خشم روی بینی اش گرفت: هیسسسسس
رد سرخی از دستش روی بینی و زیر گردنش ثابت شد...
لال شدم.. از جذبه آمیخته با خشمش خفقان گرفتم..لبم زیر دندانم کشیده شد و اشک شورم را مزه مزه کردم
- فقط حرف بزن!چیزی اضافه و چرند بشنوم خودمو خودتو باهم آتیش می زنم..هیچی نگو و حرف بزن
با صدای بلندی شکستم و میان هق هقم اسمش را صدا زدم:کی...کیان
حتی داد نزد..نگاهمم نکرد،هیچ عکس العملی نشان نداد
ب...به ..خدا..من..شه-
ادامه دارد...
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/
رمان #هر_روز_پائیزه
قسمت نودم
چشمغرهای نثارش کردم و بیرون رفتم. انگار دست من بود ناراحت بشم یا نه. دنبالم دوید و بهم که رسید با خنده گفت:
- حالا اگه قهر نکنی قول میدم ببرمت بگردونمت که این دو روز تا وقت بعدی دادگاه بهت بد نگذره. خوبه؟
جلوی خندهام رو گرفتم و چپچپ نگاهش کردم.
- نه پس میخواستی تو اتاق هتل حبسم کنی. باید ببری بگردونیم دیگه. عجبا.
خندید و خواست باز بینیام رو بکشه که عقب رفتم و اجازه ندادم.
- نکن بچه تو دادگاهیم. میبینن میگیرن بدبختمون میکننا.
از خیر بینی کشیدن گذشت و خودش جلو اومد.
- با تو بدبختی هم شیرینه.
خندیدم و به جای جواب سمت در خروجی خانمها رفتم.
عادت نداشتم. به این همه محبت خیلی سال بود که بد عادت شده بودم. عادتم بیشتر عقده محبت داشتن بود.
چادر رو تحویل حراست اتاقک دادم و از اتاق بیرون اومدم. تکیه به ماشین منتظرم ایستاده بود. من رو که دید با لبخند در رو باز کرد و منتظر شد سوار بشم. تشکر کردم و نشستم. در رو پشت سرم بست و ماشین رو دور زد و خودش هم نشست. حین استارت زدن پرسید:
- حالا کجا بریم؟
- اول بریم شاهچراغ. میشه کسی شیراز بیاد و زیارت آقا نره؟
لبخندش کمرنگتر اما حقیقیتر شد.
- از آقا چی طلب میکنی؟
لب گزیدم. جز آرامش چیز دیگهای نمیخواستم. اما نمیشد به مرد عاشق کنارم بگم کنارت آرامش ندارم. اینکه اگر همهی اینها یه شوخی مسخره باشه، اگر مثل الیاس یه دروغ بزرگ باشه، با دومین شکست زندگیام قراره چه کار کنم؟ اینبار یه آهنگ مسخره جواب نمیده، اینبار با چی احساساتم رو ترمیم کنم؟ اینبار توی کدوم یخچال قلبم رو یخ ببندم تا بلکه تکههای شکستهاش به هم پیوند بخوره؟
سرش رو که به موازات سرم خم کرد متوجه شدم که سکوتم طولانی شده. برای فرار از جواب، سوال کردم:
- تو خودت چی از آقا میخوای؟
نگاهش غمگین شد و لب بست. جواب نداد. شاید بابک هم کنار من آرامش نداشت.
بقیه راه در سکوت طی شد. من توی افکار خودم غرق بودم و بابک هم با خودش خلوت کرده بود.
تا حالا کسی رو که زنبور گزیده دیدین؟ انقدر از دوباره گزیده شدن میترسه که تا زنبور میبینه مهم نیست کجاست، مثل دیوونهها رفتار میکنه تا زنبور رو از خودش دور کنه. حتی گاهی جیغ میزنه و فرار میکنه. شایدم خیلی شجاع باشه و به جون زنبور بیفته و جوری بکُشتش که دیگه آثاری ازش نمونه.
دقیقا من حال همون زنبور گزیده رو داشتم. بعد از الیاس مثل دیوونهها هر مردی که بهم نزدیک میشد رو با دیوونهبازیهام دور میکردم. حتی احساسات بعضیها رو چنان کشتم که شاید گناه قلبهایی که بعد من میشکنن هم گردن من نوشته بشه. اما دربارهی بابک اینطور نبود. اون رو مثل زنبور نمیدیدم. برام مثل پروانه بود. یه پروانه که دورم میچرخید و با پر و بال خوشرنگش چشمم رو گرفته بود. و من اجازه میدادم روی انگشتم بنشینه تا بتونم سیر نگاهش کنم. اما، اما ترس از اینکه مبادا پروانهها هم نیش داشته باشن اجازه نمیداد از این همه زیبایی و عشق لذت ببرم.
- رسیدیم.
به ورودی حرم که نزدیکش پارک کرده بود خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم:
- اَلسَّلامُ علیکَ یا اَحمَد بن مُوسَی الکاظِم.
پیاده شدیم و قرار گذاشتیم که بعد از دعا کنار آب خوری همدیگه رو ببینیم. از بابک جدا شدم و بعد از تحویل کفش به داخل رفتم.
ظهر بود و حرم خلوتتر از همیشه. دست روی ضریح آقا کشیدم و توی دلم زیارت کردم.
- سلام آقا. شرمندهتیم. میدونم بندههای خوبی نیستیم و هر وقت التماس دعا داریم سلامت میکنیم. میدونم خسته شدی از واسطه بودن برای حاجتهای بیخود. میدونم دلت میخواد یه بار هم که شده یکی بیاد دست بکشه روی این ضریح و بگه از جانب من از خدا تشکر کن، بگو بندهت گفت خدایا شکرت من تو زندگیم همه چیز دارم. اما آقا باور کن دست ما نیست، طمع تو ذات همهی آدمها هست. اما آقا من قول میدم واسهی خودم چیزی نخوام. اصلا میگن اگه میخوای دعا کنی با زبونی دعا کن که باهاش گناه نکرده باشی. منِ از همه گناهکارتر با چه رویی باید برای خودم دعا کنم؟ من برای خودم چیزی نمیخوام. اما آقا واسطهم شو تا خدا منو ببینه و دعام رو بشنوه. به خدا بگو این بندهت برای پدرش یه قلب میخواد که مثل ساعت بتپه، که نگران این نباشم مبادا لب باز کنم و درد دلم رو به پدرم بگم و قلبش طاقت نیاره.
ادامه دارد...
نوشته : مینا وهاب
🎀 @nabzezan 👸
🔳🔲 هر روز ساعت 10صبح ، 17 عصر و 24 شب با رمان های جذاب همراه #نبض_زن باشید🤓
🔴دانلود نسخه کامل رمانهای #پولک_های_احساس و #هر_روز_پائیزه 👇
http://nabz4story.blogfa.com/